هوای تازه
کاش گل ها همه از یاس بود / تک تک گلبرگ هاش همه احساس بود
عطر خوب جانماز صبح بود و مادرم در سکوت و در نیاز مادرم در این حضور مثل یک چراغ بود مثل یک دانه شمع در دل اتاق بود خورشید با تبسمی چادرش را ناز کرد آرام بر سجاده اش صبح را آغاز کرد همه جا نور و صفاست شکفتن شکوفه ها لبخند یک شبنم ناز خندیدن گل بوته ها بال و پر گشوده اند صبحدم پرنده ها رو به سمت مادرم با سرود و با صدا هنوز هم مادرم آرام دعا می کند نام خدا را او چند بار صدا می کند چتری بر سر گرفته بودم و در خیابان قدم میزدم هیچ کس در خیابان نبود باران هم با صدای دلنشین اش آرام می بارید و به روی گلبرگ ها می نشست میتوانستی طراوت و تازگی را در هوا حس کنی باران هوا را می شست و از آلودگی ها پاک میکرد دلم می خواست هر بار نفس عمیقی بکشم و این هوای پاک را استشمام کنم قطرات باران آرام روی جوانه ها و برگ های سبز درختان می نشست و از روی گلبرگی به روی گلبرگی دیگر غلط می خورد و گل بوته ها و درختان خشک را سیراب می کرد و به زمین جان میداد و خاک را باری دیگر زنده میکرد اگر میشد باران دلهای ما را هم از بدی و غم و اندوه پاک کند و بشوید و جای آنها گلزاری از مهربانی بکارد چقدر خوب میشد نم نم باران را روی گونه هایم حس می کردم طوری که انگار داشت مانند مادری مهربان صورتم را نوازش می کرد و بر گونه های دستی می کشید خنکی قطراتش را روی صورتم احساس میکردم چندی بعد که باران بند آمد خورشید از آن سو پدیدار شد و با رنگین کمانی زیبا باران را بدرقه کرد و آسمان را هفت رنگ ساخت بوی خوش باران و طراوت و تازگی و زمزمه ی زیبای خاک همه جا را فرا گرفته بود آسمان از همیشه آبی تر بود و روی گلبرگ های شکوفه ها قطرات باران غلط میزد چطور می توان از این نعمت الهی چشم پوشی کرد؟ کاش بودم قطره ی باران مهر در دلم یک دنیا مهربانی داشتم می نشستم روی یک گلبرگ ناز در دل باغچه گلی می کاشتم
انگشتان پاهای برهنه ام را درون ماسه های طلایی ساحل فرو بردم و آرام به کنار دریا نزدیک شدم دریا هم با هر موجش به روی ردپاهایم که در شن ها باقی بود بوسه ای میزد کنار آب آرام نشستم و به خورشید که زیبایی اش را با دریا تقسیم کرده و نورش را بر دریا تابانده خیره شدم غرق این غروب دل انگیز شده بودم دریا وسعتی بی کران داشت تا که چشم کار می کرد فقط و فقط دریا بود ولی با این همه وسعت و شکوه هیج کجا نشانه ای از غرور نمی دیدی زیرا دریا قطره قطره ی خود را بخشیده بود از ماهی ها و جانوران دریایی گرفته تا که به صیادی که سوار بر قایق منتظر صیدی است کاش میشد دلهای ما هم مانند دریا بود دلهای مان را می بخشیدیم و خیلی ها را در دل خود جای میدادیم ماسه های طلایی در زیر نور می درخشیدند طوری که انگار خورشید مشتی ازنور خود را به زمین پرتاب کرده بود دلم می خواست من هم مانند پرنده های دریایی که در بالای دریا پرواز می کردند با باد رهسپار شوم و همراه آن شکوه و عظمت این نعمت الهی را بستایم سلامی دوباره به شما دوستان عزیز واقعا دلم برای این وب و نوشتن و گفتن با شما تنگ شده بود از این به بعد با یک بخش تازه در هوای تازه در خدمت شما هستم چشم اندازی کوتاه از این پنجره به طبیعت زیبای خداوندی لبخند آدم برفی دستم را آرام روی شیشه ی یخ زده ی اتاق کشیدم و لایه ای از بخار را پاک کردم وبه فضایی برفی خیره شدم. آسمان خاکستری و دلگیر بود، دلم برای آن رنگین کمانی که از این سو تا آن سو مانند نواری از پروانه های به هم پیوسته جلوه می کند تنگ شده، دلم برای نسیمی خنک که لابه لای گیلاس هایی که مانند گوشواره ای از شاخه ی درخت آویزان شده می رقصد هم تنگ شده. به آن ور خیابان نگاه می کنم همه جا از آثار زمستان پر شده ولی چیزی که جلوه ی آسمان را کم کرده بود این بود که دیگر خورشید مانند قدیم نور طلایی اش را بر زمین نمی تاباند انگار کسی باید نردبانی زیر پایش می گذاشت و با دستمالی گرد و غبار خورشید را پاک می کرد. یادم میاید سپیده دم ها خورشید از پشت پرده ی اتاقم نور افشانی می کرد، زمانی که باران می بارید و هوا را می شست، به زمین جان می بخشید و همه جا را پر از طراوت و سر زندگی می شد، قاصدک ها آرام دور خود می چرخیدند و با باد همبازی بودند، گل ها با ظرافتی زیبا و چشم گیر فضا را رویایی می ساخت . در همین حال و هوا بودم، که ناگهان نگاهم به آدم برفی ای افتاد که داشت از پشت پنجره به من لبخند می زد طوری که انگار داشت به حرف هایم گوش میداد و دلش می خواست بهار را ببیند. نشستم روی قالی رفتم تو حس و حالی رفتم یک جایی دیگر دور و برم شد خالی کنارم بود چند درخت زیر پایم بود کاشی هر چیز آنجا زیبا بود مانند یک نقاشی همه جا پر از گل پر بود از بوی یاس در هر گوشه ای درخت حتی درخت گیلاس نگاهم افتاد به یک قصر بزرگ و زیبا انگار آشنا بود شبیه قالی ما باز به خود آمدم بودم در این حوالی پلکی زدم دوباره بودم به روی قالی آدم برفی اسفند ماه بود و برف شدیدی باریده بود بچه ها یک آدم برفی با دو چشم دکمه ای، دست هایی ازچوب، دماغی از هویج، دهانی با تکه های سنگ درست و یک شال گردن و کلاه هم به او هدیه کردند و مشغول بازی با آدم برفی شدند تا خسته شدند و هر یک به خانه ی خود رفت و آدم برفی را تنها گذاشتند آدم برفی بعد از رفتنشان حوصله اش سر رفت و به دور و برش خیره شد که زاغی را بر سر شاخه ای دید زاغ خوش حال بود و چشمانش انتظاری را نشان می داد آدم برفی آرام کنار درخت رفت و علت این خوش حالی را پرسید زاغ گفت: خوش حالم چون بهار در راه است. - بهار دیگر چیست؟ ـ نمی دانی بهار یعنی جوانه زدن درخت ها، بوی گل یاس، نسیم خنک، شکفتن شکوفه های سرخ سفید، آواز بلبل ها و ....... آدم برفی با هیجان گفت :منم می خواهم بهار رو بینم و می خوام این زیبایی ها رو احساس کنم. زاغ با خنده ای تمسخر آمیز گفت: هه هه هه، حیف شد تو هیچ وقت نمی توانی آمدن بهار را احساس کنی چون قبل از آمدن بهار تو مانند هر آدم برفی دیگری آب می شوی. آدم برفی حسابی حالش گرفته شد کنار پلکانی نشست و غصه خورد دیگر دلش نمی خواست با بچه ها بازی کند و فقط با دل یخی اش دیدن بهار را می خواست. با خود زمزمه کرد: من به زودی آب می شوم و حتی نسیم بهاری را هم روی صورت برفی ام احساس نمی کنم کاش بهار زود تر بیاید زود تر از همیشه.با گفتن این جمله چیزی به فکرش رسید و ناگهان از جایش پرید و راه افتاد به سمت جنگل جایی که باد لابه لای شاخه های خشکیده ی درختان می وزید. به جنگل که رسید باد را دید که غمگین دور خودش می چرخد. آدم برفی نزدیک باد شد و علت این ناراحتی را پرسید باد هم در پاسخ گفت : تنهایی غم من است در بهار لابه لای گل های شقایق می چرخم و گل ها را به هر سو می برم در تابستان لا به لای میوه ها می چرخم در پاییز هم برگ های خشک و زرد را جابه جا می کنم ولی در زمستان هیچ همبازی ای ندارم. آدم برفی شال گردن مخملی اش را که دور گردنش پیچیده شده بود را در آورد و به باد داد و گفت: این مال تو آن را به هر جا ببر و با او بازی کن دیگر حوصله ات سر نمی رود. باد با خوش حالی دور شال گردن چرخید و گفت: ممنون بگو ببینم چطورمی توانم این لطفت را جبران کنم؟ - من از تو نسیم خنک بهاری را می خواهم دیگر باد سوز ناک زمستان نباش نسیمی خنک باش. و به راهش ادامه داد که ناگهان صدای ناله ای شنید صدا را دنبال کرد تا به درختی بزرگ رسید درخت غمگین نشسته بود و ناله می کرد آدم برفی علت این ناراحتی را پرسید و درخت در پاسخ جواب داد: دو پسر شیطون سوار من شدند و دو تا از شاخه هایم را شکستند. آدم برفی آرام دست های چوبی اش را از جا درآورد و جای شاخه ها ی شکسته ی درخت گذاشت و گفت : مال تو دیگر ناله نکن حالا تو دو شاخه ی جدید داری. درخت که به شاخه هایش خیره شده بود گفت : ممنون چطور می توانم این لطفت را جبران کنم؟ - از تو درختی پر از برگ و جوانه می خواهم دیگر یک درخت خشک نباش درختی سر سبز باش به همه ی درختان بگو که ریشه هایشان را به اعماق زمین دراز کنند و تا می توانند سعی کنند تا سرسبز شوند. و بعد به راهش ادامه داد راه طولانی را طی کرد که ناگهان به کبوتر سفیدی که در لابه لای برف ها به دنبال چیزی می گشت بر خورد. از چشمان پرنده نگرانی و خستگی می بارید تا اینکه پرنده از سرما روی برف ها افتاد. آدم برفی علت نگرانی اش را پرسید پرنده هم نفس نفس زنان گفت: دنبال شاخه های خشک می گردم برای ساختن لانه، همسرم پایش شکسته و من باید سر پناهی پیدا کنم. آدم برفی کمی فکر کرد و بعد کلاه کانوایی اش را به کبوتر داد و گفت : این کلاه مال تو، دیگر لازم نیست دنبال ریزه های چوب بگردی می توانی در این کلاه گرم زندگی کنی. کبوتربا خوش حالی به کلاه خیره شد و گفت: خیلی ممنون چطور می توانم این لطفت را جبران کنم؟ آدم برفی اول چیزی نمی خواست ولی با اصرار کبوتر گفت: به آسمان پر بکش و برو پیش بهار به او خبر بده که زود تر بیاید من منتظرم به او بگو که زود تر از همیشه بیاید. کبوتر کلاه را به نوکش گرفت و به آسمان بال گشود. آدم برفی پای درختی نشست و منتظر بهار ماند ولی چیز عجیبی که همه را متعجب کرده بود این که بهار چقدر سریع می آمد و قدم هایش را زود تر از همیشه بر می داشت دیگر بهار نزدیک شده بود و آدم برفی هم کوچک و کوچک تر می شد و برف هایش قطره قطره آب می شدند و از بدنش می چکیدند. صبحی زیبا و دل انگیز بود بوی خوش گل های یاس در هوا احساس می شد بله بهار آمده بود آدم برفی ناگهان از جا پرید او وقت چندانی نداشت ولی غرق تماشا شده بود نسیم خوش بهاری پرواز پرستو ها آواز پروانه ها شکوفه های گیلاس جوانه های کوچک روی شاخه های خشک، او همه چیز را دید و احساس کرد و فقط برای یک دقیقه به آروزیش رسید و توانست از این همه زیبایی لذت ببرد. لحظاتی بعد روی زمین جای آدم برفی فقط دو چشم دکمه ای باقی ماند. بال و پرش شکسته گمشده و انگاری که هست خیلی خسته براش شدم پرستار آوردمش تو خونه بال و پرش رو بستم بهش دادم آب دونه بال و پرش خوب شده میتونه پرواز کنه میتونه واسه ابرا عشوه بیاد ناز کنه ناراحتم چونکه تو رفتی توی آسمون یه مدت خیلی کم بودی برامون مهمون می خواد دل کوچکم بیای پیشم دوباره می خواهم از خدا جون تو رو پیشم بیاره من می خواهم از این فرصت استفاده و به کلاس نقاشی بروم چون از همان کودکی علاقه ی زیادی به کارهای هنری و نقاشی داشتم ولی خواهرم مریم نقاشی و خطش تعریفی ندارد ولی استعداد زیادی در داستان نویسی و شعر دارد چون هر آدمی و هر کسی در زمینه ی خاصی استعداد دارد مثلا یکی نقاشی اش خوب نبست ولی بازیگری اش حرف ندارد و یکی اهل موسیقی است ولی از نویسندگی سررشته ای ندارد. اگر همه یک نوع استعداد داشتند دنیا بی معنی می شد مثلا اگر همه نقاش بودند داستان های تلخ و شیرین شعر های ناب فیلم های پر هیجان و...... از دنیا محو می شد پس خدا انسان ها را به شکل های مختلف و متنوعی آفریده است. ولی بعضی از خانواده ها آرزو دارند که فرزندشان مهندس یا دکتر شود و از همان کودکی بر سرش فشار می آورند و بر او اجبار می کنند ولی کودک ممکن است علاقه ی زیادی به نویسندگی و یا شاعر شدن داشته باشد ولی نمی تواند آزادانه تصمیم بگیرد که می خواهد دکتر شود یا یک نویسنده! و وقتی بزرگ شد و دنبال مهندسی رفت به جای اینکه موفق باشد از پس این کار بر نمی آید و مادر و پدرش او را به خاطر موفق نشدن، سرزنش می کنند و می زنند تو سرش! پس بگذارید کودکتان به هر طرفی که استعداد دارد پیش برود و بر سرش کاری را که دوست ندارد را اجبار نکنید در کارها فقط پول مهم نیست ما باید از آن کار راضی باشیم و از آن لذت ببریم و این کلید موفقیت ماست. تو دلت گلشن رازه زیر پات بهشت نازه تو نگات صفای نرگس تو چشات عاطفه و حس رو لبات تبسم گل تو پری، از عطر سمبل نفست طراوت یاس می دهی به من یه احساس دست گرم تو پر از مهر انگاری که می کند سحر قامت تو غرق آواز مادرم الهه ی ناز اسم من فرشته است با دو تا دختر خاله ام الهام و لیلا، ما هر سه شنبه و جمعه ها می ریم خانه ی مادر بزرگ که تو ی روستاست، توی باغ آلبالویی مادر بزرگ زیر بزرگترین درخت آلبالو می شینیم و آلبالو می خوریم بازی می کنیم و برای هم لطیفه تعریف می کنیم و حسابی به ما خوش می گذرد. همان طور که از اسمش پیداست باغ آلبالویی پر از درخت های آلبالو است البته یک عالمه هم گل دارد، من عاشق باغ آلبالویی هستم. ولی یاد آن روز های خوش بخیر، مادربزرگ رفته پیش خدا تازه برادرم بد جوری مریضه و به همین دلیل دارن باغ آلبالو را می فروشن،ما خیلی ناراحتیم برای همین رفتیم تا برای آخرین بار تو باغ بازی کنیم می خواستیم قایم باشک بازی کنیم ولی کو درختی! بیشتر درختا رو قطع کرده بودند مثل اینکه قرار بود جای این درخت های قشنگ را ساختمان های بزرگ و سنگ و آجر پرکند احساس بدی ما را فراگرفته بود الهام برای اینکه ما را از این حالت دربیاورد گفت: بیاین بریم توی کلبه ی پایین باغ بازی کنیم. کمی ترسیدیم اما قبول کردیم. توی کلبه رفتیم همه جا خاک گرفته وتار عنکبوت بسته بود، ناگهان یه عنکبوت گنده جلوم ظاهر شد ترسیدم پام لیز خورد، افتادم و زمین شکست. الهام گفت بیاین بریم توی اون سوراخ شکسته و ما هم مثل همیشه به حرفش گوش دادیم. رفتیم و رفتیم تابه یک نردبان رسیدیم ازش پایین رفتیم و به یک کتابخانه ی غبار آلود رسیدیم ولی چیزی که توجه مان را جلب کرد یک آیینه ی بزرگ و طلا کوب شده بود حسابی هم غبار گرفته بود. با کمک هم آیینه را تمیز کردیم که ناگهان یک پری کوچولو از آیینه بیرون آمد، زهره ترک شدیم پری قلبش تند تند می زد نگران چیزی بود، گفت: شما صاحب باغ آلبالو هستید؟ خواهش می کنم کمک مان کنید باغ آلبالو منبع انرژی شهر ماست اگر این باغ از بین برود شهر پری ها نابود می شود. بعد دستمان را محکم گرفت و کشید توی آیینه و آیینه باز شد و ما وارد شهری زیبا شدیم البته تمام پری ها جیغ زدند و گفتند: وااااااااااااای یک غول گنده فرااااااااااار کنید. پری گفت: اگر بتوانید باغ را نجات دهید پاداش خوبی به شما می دهم .الهام چشم هاش گرد شد کمی فکر کرد و قبول کرد. از پری خداحافظی کردیم و خودمان را دوباره در همان کلبه یافتیم ولی با یک علامت سوال بزرگ در ذهن مان که نمی دانستیم چه جوابی باید برای آن پیدا کنیم؟ مادر و پدرمان را راضی کردیم که باغ را نفروشند اما گفتند: بچه ها ما قرارداد را بستیم و پول را خرج درمان برادرت کردیم ما نیمی از پول را می دهیم ولی نیم دیگر را نمی توانیم ما واقعا متاسفیم ولی اگر بتوانید تا چهار روز بعد یعنی سر ساعت دو روز جمعه پول را بدست آورید می توانید باغ را نجات دهید وگرنه باغ مال کس دیگری می شود. همه روی پله نشستیم و غصه می خوردیم. آخر چگونه نیم دیگر پول را جور کنیم که ناگهان لیلا از جا پرید و گفت: فهمیدم فهمیدم می توانیم از درخت های باقیمانده ی باغ استفاده کنیم اگر آلبالو ها رابچینیم و بفروشیم پول خوبی بدست می آوریم. گفتم آره چون اول ساله آلبالو گرونه. رفتیم و شروع به کندن آلبالو کردیم بعضی از آن ها را هم آبمیوه درست کردیم ولی پول کافی نبود پس شروع به کندن گل کردیم و گل ها را به یک مغازه ی گل فروش فرختیم ولی باز هم کافی نبود ناراحت گوشه ای نشستیم که ناگهان فکری به سرم زد رفتم و قلکم را آوردم و با یک ظربه به زمین زدم و شکست پول خوبی در آن بود بقیه هم همین کار را کردند. چشمانمان غرق شادی شد چون پول معین شده بدست آمده بود پس با خیالی راحت خوابیدیم و صبح روز بعد بلافاصله از خواب بیدار شدیم . از شانس بد ما هر کجا را گشتیم ولی آن شخص را که می خواست باغ بخرد پیدا نکردیم. نا امید کنار باغ نشستیم که ناگهان ماشینی لوکس جلوی باغ ایستاد و یک مرد با کت و شلوار و قامتی بلند از ماشین پیاده شد درست است،آن مرد همان کسی است که دنبالش می گردیم و با هزار خواهش و التماس پول را گرفت و راضی شد باغ را نخرد. خوش حال رفتیم به پری ها این خبر خوش را بدهیم که لیلا دوید پایش لیز خورد و محکم به آیینه کوبیده شد و آیینه به هزار تیکه نقسیم شد. که ناگهان صدای ضعیفی سکوت غمگین مان را شکست پری که به تار عنکبوت گیر کرده بود فریاد می زد. او را نجات دادیم و تمام ماجرا را برایش تعریف کردیم به گردنبند پروانه ای اش اشاره کرد و گفت: من بوسیله ی این گردنبد با شهر پری ها ارتباط دارم . و آرام روی آن دست کشید. و با لبخندی رضایت بخش به ما رو کرد و گفت: ممنونم، هر پاداشی را بخواهید می دهم؟ من با ناراحتی گفتم: ما پاداش نمی خواهیم این کار را برای دلمان کردیم ناراحتم چون باغ هیچ درختی و هیچ گلی ندارد و سال ها طول می کشد که باغ به وضعیت قبلی اش برگردد. پری گفت: ناراحت نباش بیا و این دانه ها را بگیر و در باغ بکار. ما دانه ها را گرفتیم و در باغ کاشتیم و بعد از چند ثانیه درخت هایی پر از آلبالو و گل هایی خوش بو از زیر زمین در آمدند و ما مثل همیشه هر جمعه و هر سه شنبه به باغ آلبالو می آمدیم زیر بزرگترین درخت باغ می نشستیم و به همه خوش می گذشت. ما عاشق باغ آلبالو هستیم. 


![]()




| Design By : Night Skin |


